
با "ساعتها" شروع شد و عجین شد این مسیر دو سال گذشته ی من! و امروز هم پایان یافت... با خانم دالووی که می گوید گل ها را خودش خواهد خرید..... اینجا روی صندلی سالن مطالعه نشسته ام و آخرین شبی است که در خوابگاه این دانشگاه دانشجویانه! سر بر بالین می گذارم. آخرین ها مهم باشند یا نه اما ثبت این لحظه به هر نوعی، مهم است....و متاسفانه فقط می نویسم...بی هیچ حقه یا هیجان نهانی که معمولا تا لحظه ی فاش کردنش در میانه ی نوشته، در جوش و خروشم! شاید حال که از این صندلی و خوابگاه گفته شد، یادآوری اولین شبی که در خوابگاه و سالن مطالعه اش بودم هم بد نباشد...کتاب زبان به دست و در تلاش برای اتمام آن به منظور آماده...
ادامه مطلب