و نشد....گره ی کوجولو موچولو بالاخره خودش رو نشون داد و استاد حریصی که گویا تمام مدت من رو یه ISI متحرک می دیده و باید به دام مینداخته، بالاخره از نردبان مصنوعی و مضحک افاضات و منش و شخصیت و علم برینش! (هرطور خوندید مهم نیست!) پایین اومد و همه چیزو به هم زد
پا در هواتر از همیشه موندم....چشمک بی رنگی هم می زنه قضیه ی رفتنم که الان دیگه تبدیل شد به شوخی این ور سال
سیر خیالاتم در ادامه ی ماجرا شنیدنی تر از همه ست!
1-همه چیو ول کنم و پناهنده شم ترکیه!
2-انصراف بدم در قالب یک چهره ی زخم خورده و رنج کشیده ی قابل تامل! و بعد داد و هوار راه بندازم توی دانشگاه و با هوار هوارهام، بشم سمبل مبارزه با چنین زورگویی ها!
3-یادم نمیاد چون الان اعصابم خیلی خورده!
خدا کمکم کنه.............