خرید بک لینک
هنوز نیم ساعتی مانده بود. کتاب ها را ورقی زد و کلمات و نکات را مرور کرد. چیزی ته دلش گاهی هشدار می داد شاید نیاید!

اما چرا نیاید؟ چه دلیلی داشت؟

همه چیز واضح بود، خود او پیشاپیش جلسه ی بعدی را تعیین کرده بود، بحث های جدی را پیش کشیده و به طور کلی استقبال کرده بود. سر قیمت هم نسبتا به توافق رسیده بودند.

اما گویی برخی اوقات هزار دلیل و تصویر واضح به راحتی در برابر یک جمله ی متناقض بی سر و ته مملو از کلمات گنگ رنگ می بازند و تسلیم می شوند. یک دلیلی وجود داشت...یک قرار از پیش تعیین شده که او نمی آید.....معلوم است نمی آید....

ساعت از 9 گذشت...شاید با 9.5 اشتباه کرده باشد؟....ساعت از 9.5 هم گذشت تا مطمئن شود انبوه خیالی که آینده را بافته بودند به همین راحتی از هم می شکافد.......

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۵ساعت 10:32 توسط گمشده ای از مریخ |

برچسب: شنبه,ساعت,صبح,خروار,خیال,آینده, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

صفحه بندی