خرید بک لینک
با "ساعتها" شروع شد و عجین شد این مسیر دو سال گذشته ی من! و امروز هم پایان یافت...

با خانم دالووی که می گوید گل ها را خودش خواهد خرید.....

اینجا روی صندلی سالن مطالعه نشسته ام و آخرین شبی است که در خوابگاه این دانشگاه دانشجویانه! سر بر بالین می گذارم. آخرین ها مهم باشند یا نه اما ثبت این لحظه به هر نوعی، مهم است....و متاسفانه فقط می نویسم...بی هیچ حقه یا هیجان نهانی که معمولا تا لحظه ی فاش کردنش در میانه ی نوشته، در جوش و خروشم!

شاید حال که از این صندلی و خوابگاه گفته شد، یادآوری اولین شبی که در خوابگاه و سالن مطالعه اش بودم هم بد نباشد...کتاب زبان به دست و در تلاش برای اتمام آن به منظور آماده شدن برای تافل و هرگز تافلی هم در کار نبود! با اینکه آن کتاب تمام شد....

از آن صندلی تا این صندلی اتفاقات موید و همراستای واقعه ی قبلی خود نبودند، درست مثل همان کتاب تافل دیروز و آیلتس امروز! و کماکان این دوسال را یک اشتباه بزرگ می دانم. حتی حس می کنم با اتمام این اشتباه، خفت عجیبی برای خودم خریده ام و نتوانسته ام یک اشتباه را هرچه زودتر تمام کنم بدون پذیرفتن تاج مصنوعی و الکنش! اما هرچه بود، ساعتها گذشتند، با تمام نچسبیدن ها و بیگانه ماندنش، تمام شد و رفت.

و این صندلی شکوهمند آخری، که دقایق پر تب و تاب و تاریک و زجرآور و خسته کننده ای را طی آخرین ساعات قبل ار دفاع با من گذراند! مثل همسفر و همیاری می ماند که متاسفانه تماما یادآور سکانسهایی زجر آور است!

از پایان خوشحالم؟ شاید اما در پس خوشحالی چنین پایان های نقطه ای، ناراحتی هایخطی ای به موازات زمان وجود دارند و باختن آنچه جور دیگری، شاید و فقط شاید به نحو بهتری می توانست سپری شود را به یاد می آورند و آن زمان است که خوشحالی بابت چنین پایانی تنها به یک حس گنگ آزادی از آن سالها و ساعتها، محدود می شود! جدا گذشت و خوب هم نگذشت....!

"ساعتهایی که هنوز در راهند و می دانیم آنها هم میگذرند و باز در پی آنها ساعتهای دیگریست........"

راضی به اتمام نیستم اما خستگی القا می کند چیز دیگری هم ندارم....

در همین سالن مطالعه، قبل از آخرین خواب و با همین صندلی، از اینجا خداحافظی می کنم....بدرود کاشان!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:3 توسط گمشده ای از مریخ |

برچسب: ساعتها,امروزی,پایان,یافت, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

صفحه بندی