امروز که دوستم خبر نسبتا ناخوش سربازیش را به من داد، ناراحت شدم...دوستش دارم و دلم میخواست وضعیت سربازیش همانطوری که مطبوعش بود رقم بخورد که نخورد و نشد و نمی شود....قرار بود همینجا بماند و بتوانم در رفتن و زبان به او کمک کنم.
در میان اداها و شکوه ها و ژست ها و همه ی چیزهای تکراری که در مواقع همدردی از خود بروز می دهم، یک تصویر جالب توجه رقم خورد.
خود و او را دیدم که چند سال آینده، پشت میزی در یک بار نشسته ایم، به یاد همه ی روزها، همه ی آدمهایی که بارها ازشان گفتیم، آدمهای دانشگاه تا آدمهای بررسی از مرجع آخرین طبق کپی رایت روزهای ایران، باز هم بگوییم و به یادشان بنوشیم. خسته و خوشحال....از روزهایی که گذشت...و در انتظار روزهایی که می آیند...و من می نوشم و مست می شوم برای بررسی از مرجع اولین طبق کپی رایت بارو برای بررسی از مرجع آخرین طبق کپی رایت بار فقط و فقط بابت لحظه ای که این تصویر را خلق کردم و بابت لحظه ای که این تصویر، این خاطره ی زیبای از راه نیامده به حقیقت پیوست....
یک لحظه ی زیبا و طلایی...که روزی رقم خواهد خورد و ستاره ای می شود برای دنبال کردن....برای انتظار کشیدن...
برچسب:
نویسنده: سپیده مقدم