اولین و شیرین ترین و آخرین مستی که از راه نرسیده
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:13
(این متن را برای بار دوم می نویسم-بار اول بابت اینترنت خاکبرسر از دست رفت) امروز که دوستم خبر نسبتا ناخوش سربازیش را به من داد، ناراحت شدم...دوستش دارم و دلم میخواست وضعیت سربازیش همانطوری که مطبوعش ب
جای اول...جای دوم...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:13
همین الان هم برای جای دوم اقدام کردم اما حسی عجیب به من می گوید قسمت من همانقدر عجیب! همان جای اول است! دیروز جهنمی به پا شد که به این زودی ها مزه اش از زیر زبانم بیرون نمی رود و مطمئنم تا آخر عمر نیز
اتفاقاتی در حال رخ دادن است....
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:13
از جای اول خبرهای خوبی رسیده است. خبرهای اولیه ی خوب البته! بسی راه باقی مانده تا قطعی شدن همه چیز! تنها خواستم میخی زده باشم من باب برجسته کردن نقطه ای! و اینکه بگویم امروز متوجه شدم چقدر عاشق بازی با گذشته و اشک ریختن برای آنم! هنوز هیچی نشده بعضی چیزها را می بینم و دلم می گیرد! و هنوز به خوبی یاد...
این روزها...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 2:20
رویم نمی شود...رویم نمی شود این روزها تو روی خیلی چیزها نگاه کنم...به آینه هم اگر نگاه کنم عمیق نمی شوم، می دانم چگونه اما با حتی با داشتن این توانایی، باز هم زمانهایی هستند که چاره ای جز عمیق شدن نداری...درست مثل آینه سلمانی ها و آرایشگاه ها...این آینه ها وادارت می کنن عمیق شی زمانی که ظاهرت با هر ...
شنبه،ساعت 9 صبح و یک خروار خیال و آینده
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:59
هنوز نیم ساعتی مانده بود. کتاب ها را ورقی زد و کلمات و نکات را مرور کرد. چیزی ته دلش گاهی هشدار می داد شاید نیاید! اما چرا نیاید؟ چه دلیلی داشت؟ همه چیز واضح بود، خود او پیشاپیش جلسه ی بعدی را تعیین کرده بود، بحث های جدی را پیش کشیده و به طور کلی استقبال کرده بود. سر قیمت هم نسبتا به توافق رسیده بود...
غلط کردم.....
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:59
به غلط کردنی افتاده ام بدجور! یک غلط کردن تمام نشدنی و به درازا انجامیده! غلط کردم کم کم شروع شد و الان با تمام قوا فریاد می زنم! ای خدا! غلط کردم! غلط کردم قل خوردم( و نه راهرفتم) و مسیر دو سه سال پیش را پیمودم.................. غ ل ط................ فقط تمام شود...تمام........... + نوشته شده در xa...
مراحل بعد
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:59
هفته ی پیش وقتی شاد و شنگول داشتم برمیگشتم و برگه ی ناقص تاریخ دفاعم دستم بود، باز هنوز باورم نمیشد چیزی که اینقدر بد و تلخ و دوست نداشتنی شروع شده و ادامه پیدا کرده بود، راحت تر از آغازش تموم بشه..... و نشد....گره ی کوجولو موچولو بالاخره خودش رو نشون داد و استاد حریصی که گویا تمام مدت من رو یه ISI ...
تنها
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:59
خیلی تنهایم......تنها............با چند نفری که دور و برم هستند و با وجود کسانی که من را می شناسند..... کسی نیست که مهربانانه به من گوش دهد و آرامم کند....کسی که بگوید من هستم....کسی که یا برایم بزرگی کند و یا دوستی..... از همه طرف طلبکارانی سرم ریخته اند که به چه حقی حالت بد است................... ...
از ساعتها تا به امروزی که پایان یافت!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:59
با "ساعتها" شروع شد و عجین شد این مسیر دو سال گذشته ی من! و امروز هم پایان یافت... با خانم دالووی که می گوید گل ها را خودش خواهد خرید..... اینجا روی صندلی سالن مطالعه نشسته ام و آخرین شبی است که در خوابگاه این دانشگاه دانشجویانه! سر بر بالین می گذارم. آخرین ها مهم باشند یا نه اما ثبت این لحظه به هر ...
شب یلدا
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:55
نمیدونم چندمین شب یلداییه هستش که بدون کنار خانواده بودن سپری میشه و حتی شاید اولیش باشه. به خودم میگم مهم نیست...شب یلدا بودنش مهم نیست مهم خنده ها و لحظات شاد رها از قید و بند مناسبات هستند که هرلحظه می تونن رخ بدن مهم دقایق بی نظیری بود که دیشب با خواهرم در حال قهقه زدن به ویدیوهایی که صدها بار ت...
به هر حساب...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:55
به حساب حسادت یا هرچیزی بخواد گذاشته بشه حالم بد شد...بد بد بد اخیرا به ذره ای نشاط بیشتر درونی رسیده بودم و احساس بهتری داشتم با اینکه کماکان روزها سریعتر از قبلی می رفتن، بازده عجیبی پیدا نکرده بودم و حتی عزیز هم دورتر و دورتر شده بود.... و حالم...در یک فریم به هم ریخت... کسی که در گذشته سایه ی نف...
پروپوزال
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:55
این بار نه با "خسته ام" "خسته ام" شروع می کنم...نه با آه و افسوس و ناله... شاید فقط و فقط چون ابتذال کلیشه ای شون حالمو بهم میزنه و باعث بشه اولین نفری که میگه : بسه، خودم باشم... گرچه فرقی هم نمیکنه...بعد ب بسم الله، خودش درونی جاری میشه! ننوشتنش فقط و فقط چشم پوشیه! بی خیال....ننوشتن و بعد این همه...
اولین مرحله_Never Good Enough
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:55
مثل لیستی است از افرادی که باید یک به یک با آنها روبرو شوم و از پا در آورمشان، بعد بنشینم تک تک را خط بزنم تا برسم به اصل کار...بیل را نمی کشیم! اینجا فقط به بیل میرسیم! مراحل متعددی پیش روست و یکی از آنها هم رفت. این سرعت عجیب روزها مجال این را دیگر جایی برای اینکه به این بیندیشم چقدر دیر مرحله ی ا...
افسانه ی یک غریبه...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:55
یک غریبه اینجاست....بوده و هست سالیان سال..... یک غریبه در انتهای غارها و دالان های تو در تویی که از او افسانه ای ناشنیده ساخته اند غریبه را هرگز ندیده ام......در حقیقت مدتهای مدیدی از حضورش حتی اطلاعی نداشتم افسانه ی غریبه را روزی که پرسه زنان و با گام های خسته به دنبال پاسخ می گشتم، دریافتم اینجا،...
مرحله ی اول گذشت....
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:54
برای اعلام نتیجه هم اومده باشم باز دیره....این روزا خیلی دیر به نظر می رسم، حتی برای تاریخای xa0در راه! مرحله ی اول نتیجه ی خیلی خوبی در بر داشت. چیزی که حتی فکرش رو هم نمیکردم. با اون آتشفشان درونی شب قبل امتحان و یکی دوتا خبط غیرقابل بخشش سر جلسه، نتیجه واقعا غافلگیر کننده از آب در اومد! بله مرحله...