
(این متن را برای بار دوم می نویسم-بار اول بابت اینترنت خاکبرسر از دست رفت) امروز که دوستم خبر نسبتا ناخوش سربازیش را به من داد، ناراحت شدم...دوستش دارم و دلم میخواست وضعیت سربازیش همانطوری که مطبوعش ب...
ادامه مطلب
همین الان هم برای جای دوم اقدام کردم اما حسی عجیب به من می گوید قسمت من همانقدر عجیب! همان جای اول است! دیروز جهنمی به پا شد که به این زودی ها مزه اش از زیر زبانم بیرون نمی رود و مطمئنم تا آخر عمر نیز...
ادامه مطلب
از جای اول خبرهای خوبی رسیده است. خبرهای اولیه ی خوب البته! بسی راه باقی مانده تا قطعی شدن همه چیز! تنها خواستم میخی زده باشم من باب برجسته کردن نقطه ای! و اینکه بگویم امروز متوجه شدم چقدر عاشق بازی با گذشته و اشک ریختن برای آنم! هنوز هیچی نشده بعضی چیزها را می بینم و دلم می گیرد! و هنوز به خوبی یادم هست که تنها کمتر از یک هفته ی پیش برای دوستم نوشتم : امیدوارم بشود چون دلایلم برای رفتن روز به روز قویتر می شوند..... یک گام دیگر هم جلو رفت... ...
ادامه مطلب
رویم نمی شود...رویم نمی شود این روزها تو روی خیلی چیزها نگاه کنم...به آینه هم اگر نگاه کنم عمیق نمی شوم، می دانم چگونه اما با حتی با داشتن این توانایی، باز هم زمانهایی هستند که چاره ای جز عمیق شدن نداری...درست مثل آینه سلمانی ها و آرایشگاه ها...این آینه ها وادارت می کنن عمیق شی زمانی که ظاهرت با هر زخمه ی قیچی و شانه، مسیری رو به زایل شدن تا رسیدن به یک وضع مطلوب رو طی می کنه، زبانتم یاری ای در به اشتراک گذاشتن مسیری از کلمات در و دیواری با آرایشگر نمی کنه و درست در همون لحظات هم یک جسیکا ربیت عطر فروش میاد و یه ربعی قاپ آرایشگر و قیچی و تیغشو می دزده....باید عمیق بشی و یادت بیاد با خودت و روزهای رفته روبرو بشی....هیچ کار دیگری نمیتوان کرد!و آمدن به اینجا و این صفحات...از این وبلاگ نیز، مثل ...
ادامه مطلب
هنوز نیم ساعتی مانده بود. کتاب ها را ورقی زد و کلمات و نکات را مرور کرد. چیزی ته دلش گاهی هشدار می داد شاید نیاید! اما چرا نیاید؟ چه دلیلی داشت؟ همه چیز واضح بود، خود او پیشاپیش جلسه ی بعدی را تعیین کرده بود، بحث های جدی را پیش کشیده و به طور کلی استقبال کرده بود. سر قیمت هم نسبتا به توافق رسیده بودند. اما گویی برخی اوقات هزار دلیل و تصویر واضح به راحتی در برابر یک جمله ی متناقض بی سر و ته مملو از کلمات گنگ رنگ می بازند و تسلیم می شوند. یک دلیلی وجود داشت...یک قرار از پیش تعیین شده که او نمی آید.....معلوم است نمی آید.... ساعت از 9 گذشت...شاید با 9.5 اشتباه کرده باشد؟....ساعت از 9.5 هم گذشت تا ...
ادامه مطلب
با "ساعتها" شروع شد و عجین شد این مسیر دو سال گذشته ی من! و امروز هم پایان یافت... با خانم دالووی که می گوید گل ها را خودش خواهد خرید..... اینجا روی صندلی سالن مطالعه نشسته ام و آخرین شبی است که در خوابگاه این دانشگاه دانشجویانه! سر بر بالین می گذارم. آخرین ها مهم باشند یا نه اما ثبت این لحظه به هر نوعی، مهم است....و متاسفانه فقط می نویسم...بی هیچ حقه یا هیجان نهانی که معمولا تا لحظه ی فاش کردنش در میانه ی نوشته، در جوش و خروشم! شاید حال که از این صندلی و خوابگاه گفته شد، یادآوری اولین شبی که در خوابگاه و سالن مطالعه اش بودم هم بد نباشد...کتاب زبان به دست و در تلاش برای اتمام آن به منظور آماده...
ادامه مطلب
نمیدونم چندمین شب یلداییه هستش که بدون کنار خانواده بودن سپری میشه و حتی شاید اولیش باشه. به خودم میگم مهم نیست...شب یلدا بودنش مهم نیست مهم خنده ها و لحظات شاد رها از قید و بند مناسبات هستند که هرلحظه می تونن رخ بدن مهم دقایق بی نظیری بود که دیشب با خواهرم در حال قهقه زدن به ویدیوهایی که صدها بار تا حالا دیده بودیم، گذراندیم الان خسته ام....در خوابگاهم و ساعت از نیمه ی شب هم گذشته و با توجه به نخوابیدن شب گذشته 48 ساعتی میشه که بیدارم الان در خوابگاهم و دوست افغانیم (که پتانسیل پرروشدن رو داره) نشسته و داره برحسب شانس یکی از اپیزودهای فرار از زندانو میبینه...
ادامه مطلب
مثل لیستی است از افرادی که باید یک به یک با آنها روبرو شوم و از پا در آورمشان، بعد بنشینم تک تک را خط بزنم تا برسم به اصل کار...بیل را نمی کشیم! اینجا فقط به بیل میرسیم! مراحل متعددی پیش روست و یکی از آنها هم رفت. این سرعت عجیب روزها مجال این را دیگر جایی برای اینکه به این بیندیشم چقدر دیر مرحله ی اول را پشت سر گذاشتمت باقی نگذاشت. دیر یا زود گذشت و در حال حاضر منتظر نتایجم. دو روز نسبتا طاقت فرسایی بود! از آن دسته آدمها شده ام که مغزشان کوره ی آتش پزی! شده و اما فیزیکشان نشان چندانی از غلغله ی درونی ندارد! شب قبل امتحان کتبی اضطراب چون فرستاده ای نفرین شده بد...
ادامه مطلب
یک غریبه اینجاست....بوده و هست سالیان سال..... یک غریبه در انتهای غارها و دالان های تو در تویی که از او افسانه ای ناشنیده ساخته اند غریبه را هرگز ندیده ام......در حقیقت مدتهای مدیدی از حضورش حتی اطلاعی نداشتم افسانه ی غریبه را روزی که پرسه زنان و با گام های خسته به دنبال پاسخ می گشتم، دریافتم اینجا، در این حوالی وجود.... آوازهای نفرینی اش از اعماق حفره ی مدفون شده اش زیر خروار ها فاصله و فراموشی به گوش می رسید آوازهایی با قدرت خاکستری کردن ماه ها و بیمار کردن خورشید... غریبه ای فراموش شده اما زنده......غریبه ای شاید در پی انتقام......... این غریبه می خواند از سالهای د...
ادامه مطلب
برای اعلام نتیجه هم اومده باشم باز دیره....این روزا خیلی دیر به نظر می رسم، حتی برای تاریخای در راه! مرحله ی اول نتیجه ی خیلی خوبی در بر داشت. چیزی که حتی فکرش رو هم نمیکردم. با اون آتشفشان درونی شب قبل امتحان و یکی دوتا خبط غیرقابل بخشش سر جلسه، نتیجه واقعا غافلگیر کننده از آب در اومد! بله مرحله ی اول رد شد و موفقیت آمیز بود حقیقتا موفقیت آمیز و حقیقتا آسان ترین مرحله.......... مراحل بعدی ای که باید طی این روزهای در حال فرار و کم بازده طی شوند........... امیدوارم موفقیت و غافلگیری تا انتها همراهیم کنند!...
ادامه مطلب