خرید بک لینک
به حساب حسادت یا هرچیزی بخواد گذاشته بشه حالم بد شد...بد بد بد

اخیرا به ذره ای نشاط بیشتر درونی رسیده بودم و احساس بهتری داشتم با اینکه کماکان روزها سریعتر از قبلی می رفتن، بازده عجیبی پیدا نکرده بودم و حتی عزیز هم دورتر و دورتر شده بود....

و حالم...در یک فریم به هم ریخت...

کسی که در گذشته سایه ی نفرت انگیز حضورش لعن امروزو به همراه داره و حتی نمیخوای ذره ای از واقعیتش زمان حال ات رو اشغال کنه هر از گاهی سر و کله ش از پنجره ها و منافذی که حتی فکرشو نمیکنی پیدا میشه

بهت خبر میرسونن معدلش از تو بالاتر شد

بهت خبر میرسونن رفت پیش دانشگاهی ای که مدیرش درب "نه" رو کوبوند تو صورتت و تا بعدازظهر اون روزش ناسزاهای خانواده تو گوشت بود و زخم های کلیدی تو دست روی بازو

بهت خبر میرسونن یه دانشگاه تراز اول قبول شده و تو میبینی زدی تو خال آزاد

سوار واگن جلویی زمان میشه و تو رو به سمت دیگر از هم دور میشین......

چند سال میگذره، کهنه میشه و بنگ! رعد و برق میزنه و خودش پاپی میشه بکه یا همو ببینیم و تو سکوت

و حالا...رفیق دانشگاهی که سر از آلمان در آورده یه دفعه پیغام داده :

فلانی رو میشناسی؟!!!!!!!!!!!

و انگار که نشسته باشی وسط زمین خونتون و هر چند طبقه ش با سقف و کف خراب شه رو سرت میگی آره و تو وجودت یه عالمه به تکاپوان :

آلمان؟ این رفت آلمان؟ باز اونی که من خواستم رو بهش رسید؟ باز زد جلو؟ باز برد؟ باز من موندم و شکست ها و بی عرضگی و برآورده نشدن های خودم؟ باز خبر از این رسید با اینکه تو گذشته چالش کردم؟

و هر بازی است چون چکشی پی چکشی دیگر بر ذهن مبارک..........

شاید زندگی در پی آموختن نه تنها یک، بلکه چند درسی است که شاگرد خنگه ی کلاس به این راحتی ها یاد نمی گیرد...........

برچسب: نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:55

صفحه بندی