مهم خنده ها و لحظات شاد رها از قید و بند مناسبات هستند که هرلحظه می تونن رخ بدن
مهم دقایق بی نظیری بود که دیشب با خواهرم در حال قهقه زدن به ویدیوهایی که صدها بار تا حالا دیده بودیم، گذراندیم
الان خسته ام....در خوابگاهم و ساعت از نیمه ی شب هم گذشته و با توجه به نخوابیدن شب گذشته 48 ساعتی میشه که بیدارم
الان در خوابگاهم و دوست افغانیم (که پتانسیل پرروشدن رو داره) نشسته و داره برحسب شانس یکی از اپیزودهای فرار از زندانو میبینه آخه پر از شخصیت های مذکره و نتیجتا صحنه ی ناجور هم کم داره و میشه اساس یک سریال مناسب به تعریف خودش
داره فرار از زندان میبینه ، بچه هاخوابن،شب یلدا هم رو به اتمامه و من دلم برای مینا تنگ شده بسیار....
خاگینه ی نیمه سوخته ی شیرین امروز خوش یمن بود...
اتوبوسی که لیز شدیدی خورد چنانکه کیف من از انتهای اتوبوس به ابتدایش رسید و استاد طرح بولدوزر زیر طرحم ننداخت و با پیشنهاد اسیست شدنم در درس زبان تخصصی هم موافقت کرد
چه طوری؟ یه دفعه شروع کرد باهام انگلیسی صحبت کردن و حالا آرزو می کنم ای کاش در جواب سوالش درباره خواننده ی محبوبم به جای گروه boney m از enya اسم برده بودم!
غروب یلدایی می رسد. غروب هایی که برخلاف تصور ما هرگز خود را تکرار نمی کنند. ناشناسی گوشی موبایل را قلقلک داده و وقتی تماس میگیرم متوجه می شوم از جایی است به نام خانه جوان!
پیرامون چه؟ کار خیریه؟ از جانب آقای نادری؟
و در هیجانی شیرین از جنس خبرهای خوش غافلگیر کننده ی گذشته ها می فهمم در مسابقه ای که حتی دیگر از یادم رفته بوده مقام به دست آورده ام!
داستان های پنجاه کلمه ای....
یکی از دخترهای کلاس اولین و تنها کسیست که پشت در کارگاه ظاهر می شود و در را باز می کند، خبر را میشنود و با هم به شیرینی این اتفاق شکلات داغ می خوریم! روی نیمکت و دونفره
در کارگاه دو نفر دیگر هم به ما می پیوندند...من میمانم و سه دختر دیگه که به راحتی به دنیای کفش های پاشنه بلندشان مرا خوشامد می گویند
و بی مقنعه و مانتو میشوم گوشی که می خواهند و میشنوم از دردسر های جذاب بودن برای اساتید
هرکدام از این سه نفر داستانی داشته اند و یکی هم تازه پیش رو...
می شنوم وقاحت برخی را پس از دست رد خوردن به سینه 19.5 را به 10.5 تبدیل می کنند و در جمع پیغام و پیش غام و پسغام می دهند که آی فلانی...چشم هیزم تو را گرفته است!
و چه می شود کرد...فکر کنم هیس! دخترهای جذاب دانشجو فریاد نمی زنند!!!!!!!!!
شامی برای خوردن ندارم و به خوابگاه می آیم.
و اتلاف وقت و ولگردی اینترنتی و دیدن مصاحبه های زرد و خاله زنکی اینترنتی و جاری شدن بارقه های امید رفتن که شده نیمی از فکر و ذکر این روزها، جای رفع اشکالات طرح را می گیرد.
می گویند صلوات بفرست تا فالت را بگریم و فال که می آید طبق معمول حوصله ی حلاجی شعر را ندارم. صریح می خوانم که گفته خوشبین باش...خوشبین
یکی از بچه ها که حتی اسمش را نمیدانم میوه و آجیل می آورد و خجل زده و خوشحال و شاد یلدایی می شویم.یلدایی و خوابگاهی و دانشجویی و به عنوان کمک میوه ها را می شوریم
من سیب ها را دستی و دوستم با پر کردن نایلون خرمالو از آب!
بزم کوچک با بادام شکستن رو به پایان است که یکی از دوستان به قصد پیگیری کار آزمایشگاهیش بیرون می رود و من به آنی هوس می کنم پایان این روز و شب نیز خاص تر و خاص تر شود
ساعت 2 نصفه شب...پای اون یا همان اجاق آزمایشگاهی در حال انتظاریم که درجه 0 به 80 برسد و در این حین دوست من دانشکده را نشانم می دهد، جاهای نیمه مخفیش را، گازهای آمونیاک بد بو و هوشیار کننده را، و من میبینم دفترچه ی نمرات حضور و غیاب قدیمی که مرا میبرد به سالها سالها پیش...دبستان شهشان
شیشه های بلور، مواد سمی و ماده هایی که اسمشان همان آن از یادم میرود و دوستم که از مقدار ناچیز ماده اش ناراضیست
به 80 که میرسد تازه آغاز درگیری با قفل خراب در آزمایشگاه است
و یلدای من در تمام این لحظات در حال گذر است...
طولانی ترین شب سال که باید آرام و بی خیال بوسیدش و گفت
خداحافظ تا سال بعد
به یاد یلدای امشب و برای یلداهای آینده
خوابگاه- اتاق 111
برچسب: شب یلدا,شب یلدا فیلم,شب یلدا فیلم کامل,شب یلدا 1393,شب یلدا 1392,شب یلدا چه شبی است,شب یلدا چیست,شب یلدا 2014,شب یلدا عروس,شب یلدا 93,
نویسنده: سپیده مقدم